
میخواستم سر بر سینه آبی آسمان بگذارم
وزار بگریم
دور بود!
میخواستم بر موجهای پرتلاطم دریای آبی بنویسم
آرام نمیگرفت!!
میخواستم بر نوک پرنده آبی رویام
نغمه ها بگذارم
پرواز کرد ورفت
سینه ترا یافته ام
با روحی آبی تر از آسمان ..دریا..رویا
بگذار سر برسینه تو
بگریم وبنویسم نغمه رویائی عشقم را
سرشار از زلالی چشمه روحی
که تنها عاشق توست
با من بگو تا کجا میتوان بر سینه تو تکیه کرد؟!
که عاشقانه میخواهمت!!!
از ف.شیدا
۱۵ بهمن ۱۳۸۵

سلام دوست محترم اقا سعید عزیز ممنونم از نظرات شما وهمیشه از
هر نظر وانتقادی استقبال میکنم
و در جواب نوشته شما تنها دیدگاه خودم رو میتونم براتون توضیح بدم که
امیدوارم مورد قبول واقع بشه
سینه آبی اسمان در واقع همان سینه آبی اسمان بود که دور وغیر قابل دسترس است
وبه معنای
بی پناهی بکار گرفته شد و نوشتن بر امواج دریا حکایت از اینکه دل خوانده نمیشود
و نغمه بر منقار پرنده تشبیه از ناگفته ماندن است که همه اینها غیر قابل اجراست
وبه معنای انکه ناشنیده ناگفته ونا نوشته بر جا مانده ام
ودر نگاه من رنگ آبی رنگ روح ورنگ صداقت است
امید این جواب من کافی بوده باشد
وهمچنان از حضور شما در وبلاگ ووب سایتهایم خرسند خواهم شد
موفق وشاد باشید![]()
[ ]
+ نوشته شده در ساعت4:26 توسط فرزانه شیدا
در کجا؟؟؟؟
پای ميکشم در خود ..
گوشه ءانزاوا روم این دم
لحظه ها را سپرده ام بر دهر..
مهد رویا وآرزو را هم....
ساعت و لحظه را نمی پرسم
خسته از تیک تاک محزونم...
بیش از این از جهان وانفسا
نقش خود را دگر نمیجویم
هرچه بوده به قدرتم کردم
باز هم دیده ای پر ازخونم
!!!
رنگ رویا نمی کند شادم
خسته از هرچه آرزو هستم
دست در دست باد خواهم داد
تا که شاید ز غصه ها رستم
میروم گوشه های تنهائی
تا ببینم که باخودم هستم
!!!
روز وشب از برای بودن دل
دست وپائی زدم در این خرابه ودشت
بی هر آن رامش دلم سر شد
روزگاری که بر دلم بگذشت
اینهمه عاقبت چه حاصل داشت
آخر زندگی به باغ جهان
باید این کشته را
بجا بگذاشت
رفت و از زندگی وداعی کرد
دست خالی ز مهد دنیا رفت
پای از آرزو کشید و رهید
باز هم یگانه ...تنها رفت...
با دلی مانده پیش یار وعزیز
نیمه کاره
ز قصه ها دل کند
هرچه بگذشته را ز خاطر برد...
و دوباره جهان بودن را
به همان صاحب گذشته سپرد
!!!
با تو از یأس سینه حرفی نیست
هرگز از یأس خود دلم نشکست
هرچه کردم برای بودن بود
هرچه را که برآمده از دست
!!!
تا که امروز را نظر کردم
زندگی را به چشم تازه ء خویش
دیدم از عمر خود گذر کردم
بی سبب می برم دلم را پیش!!
گرچه هرگز به راه رفتن ها
بی هدف ره نرفته ام یکدم
باز هم اسیر تردیدم
در سوالی که سر دهم هردم:
من به عمرم ...
به خویش...
بد کردم؟؟؟!!!
زندگی قصه ای ز تکرار است
قصه ای در نهایتش مردن
پای دیوار آرزو ها نیز
غصه ها از صمیم دل خوردن
!!!
کرده ام بعد از این رها خودرا
دست دنیای فانی و غمناک
رخصت بیشتر نمیخواهم
این مرا بس که ره سپردم پاک
در هر آن لحظه های بودن خویش
در هر آنچه به زندگی بگذشت
!!!
مانده ام در کجای این بودن
ورق زندگی زمن برگشت
در کجا دل رها شد و هرروز
این دل غم کشیده ام بشکست؟!
مانده ام من کجای بودن بوددددددددد
مانده ام من کجای بودن بوددددددددد
که ز چشم جهان دلم افتاد
روزگارم تهی نمیگردد
با هرآنچه به زندگی رخ داد
گرچه دل هم
میان بودن ومرگ
باز در زیرپای غم افتاد!!!
دهم بهمن 1385
از ف.شیدا

[ ]
+ نوشته شده در ساعت22:12 توسط فرزانه شیدا

ابری
دیگر اما صدای نغمه ءاندوهم
را در پرواز های تنهائی...
سر نخواهم داد
دیگر بر شاخ درخت سبز امید..
.جستجوی نخواهم کرد...
میوه های شادی را !!
دیگر بر رخساره آبی حوض نمی جویم
...خورشید تابناک آتشین را
دیگر بی تو نمیخوانم ...نمیخندم ...نمیگریم
آسمان پروازم ابریست!!!
روزگارم غمناک
قلب من بارانی!!!
(از: ف.شیدا)
ایام سوگواری سالار شهیدان را به شما دوستان
عزیزم تسلیت عرض میکنم
التماس دعا
[ ]
+ نوشته شده در ساعت1:33 توسط فرزانه شیدا


یا حسین
ماه محرم را به تمام راهیان راه حق
تسلیت عرض میکنم
گل پاک شهادت
در واژه ها اسیرم در گریه ها به زاری
آه ای حسین پاکم... در داغ و سوگواری
بار دگر محرم آن تکیه ها علم شد
با نام تو دوباره یادی ز آن ستم شد
از آن ستم که خونت در کربلا زمین ریخت
اشک وفغان عالم ز آندم به سینه آمیخت
بر سینه میزند باز در مسجد و به تکیه
هر کس که عاشقت بود در سوز وداغ گریه
اما به نامت ای عشق جاوید این جهانی
نام شهادتت شد یک نام جاودانی
اکنون رهت ره عشق راه خدا و ایمان
نامت بروی لبها د ر قلب هر مسلمان
این اشک واین فغان را در این مه محرم
ریزم بپایت ای عشق ای ناجی مسلم
آه ای گل شهادت پاکی و بی رقیبی
اما به قلب عاشق تک مظهر شکیبی
آنکس که عاشق توست در سینه تلخ ودلگیر
گریان زند به سینه بر پشت خود به زنجیر
بر آنچه راه حق بود تا پای جان تو ماندی
اما پیام خود را بر بنده گان رساندی:
در راه حق مسلمان پابند راه دین باش
برآنچه گردن توست یک مُسلم امین باش
از حق خود دفاع کن از اعتقاد و ایمان
حامی حق دین باش در نام یک مسلمان
آری بنامت ای عشق جاوید این جهانی
نام شهادتت شد یک نام جاودانی


شعراز: فرزانه شیدا
اول دیماه ۱۳۸۵
دوست عزیزم آقا سعید
حق با شماست اطاعاتم جامع وکامل نیست
واین شعر تنها بر اساس احساس شخصی خودم سروده شده
نواقص وضعفهای این شعر یا احساسم را ببخشید
من مسلمان ترین نیستم بهترین نیز
اما تمام تلاشم این است انسانی خوب باشم!!!
وباز ممنونم از حسن نظر شما موفق باشید

[ ]
+ نوشته شده در ساعت11:57 توسط فرزانه شیدا
